نظرات ارسالي
+
يکي از دوستام گفت تو که هيچي غذا بلد نيستي بعدا*-:دي-* ميخاي چيکار کني؟
گفتم برنامه چيدم
*شنبه:نيمرو
يک شنبه: املت
دوشنبه:کوکوي سيب زميني
سه شنبه:کوکوي سبزي
جهارشنبه:تخم مرغ آب پز
پنج شنبه: سيب زميني آب پز
جمعه:آقا کل هفته من نهار درست کردم امروز نهار مهمون شماييم:دي*
.
براي نهار زياد درست ميکنم که اضافه بياد براي شام هم بخوريم:)

مجنون الحسين ع
91/9/26
*زينب...
خسته نباشي.آبروي هر چي دختر بود بردي....ناهار مهمون گشت ارشاد باشين فعلا
مجنون الحسين ع
سلامت باشين...بهترين برنامه غذايي رو چيدمااااااااااااااااا
مسافري از ...
....:(...:(...
مجنون الحسين ع
:(
يار کارگر
91/9/18
نقش وارزش قلم رو هر کي نميدونه. بنويس و خداوند پشتيبانت باشه . من بعنوان يک دوست در خدمته شما و يا هر کي بتونه مطالب حق رو بنويسه هستم . تو جنگ شهيد نشدم ،سعادت نداشتم . براي ما تاکسي برگشتيها مهم اقتدار و رفاقت شما دوستان وبلاگ نويس با هم هستش . همه بچه ي ايرانيد و بايد همديگر رو دوست داشته باشيد تا مبادا دشمني ديگر وارد خاک بشود.ما هم خاک زير پايتان هستيم .
+
*دريافت جايزه همراه با خفت*
http://www.yjc.ir/fa/news/4137627/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%84%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1

شبستان نور
91/9/17
+
يک روز اسير شد نگاهم در تو
بگذشت و اثر نکرد آهم در تو
قدقامت نازو عشوه تکبير سکوت
جمع است درون قبله گاهم در تو
13/09/91

داستان یک روز
91/9/16

1 فرد دیگر
23 فرد دیگر
+
نماينده اروميه در واکنش به اظهارات رئيس جمهور مبني بر مقايسه دوران فعلي و جايگاه مجلس با دوره قاجار گفت:
.
.
.
*اگر دوره قاجار هم باشد ما اجازه نمي دهيم رضا قلدر ديگري پديد آيد*
.
.

مهندس مکانيک
91/9/15
+
استاد: وقتي بزرگ شوي چه ميکني ؟
شاگرد: عروسي
استاد: نخير منظورم اينست که چکاره ميشوي ؟
شاگرد: داماد
استاد: منظورم اينست وقتي بزرگ شوي چه ميکني ؟
شاگرد: زن ميگيرم
استاد: احمق ، وقتي بزرگ شوي براي پدر و مادرت چه ميکني ؟
شاگرد: عروس ميارم
استاد: لعنتي ، پدر و مادرت در آينده از تو چي ميخواهد ؟
شاگرد : نوه

عدالتجويان نسل بيدار
91/9/14
+
*ده پوند:*
روزي چرچيل سوار تاکسي شده بود و براي مصاحبه ميرفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم. راننده گفت:نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني چرچيل را از راديو گوش دهم. چرچيل از علاقه ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و يک اسکناس ده پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت:گورباباي چرچيل! اگر بخواهيد،تا فردا هم اينجا منتظر ميمانم

صبح نزديک
91/9/14